ما دو تا دختر خاله

بلاگ دو دختر خاله ی سنتوری

خجالت زده...

سلااااااااام خوبــــیـــــــــــــــد؟

تو رو خدا ببخشیـــد میدونم قول داده بودیم که دیگه زود زود آپ کنیم اما نشـــد.

میخوام کلی بگم که توی این چند ماه چه اتفاقایی افتاد.

هم اتفاقای خوب داشتیم هم بــــــــد اما به هرحال گذشتن.

شهریور رفتیم خوزستان ۲ تا عروسی داشتیم که جفتش عالی بودن.

بعدا" کلی تعریفشون میکنم چون خیلی خوش گذشت...

۳۱ شهریور اسباب کشی کردیم اومدیم پیش خالــــــــــــه ایــــــــــنا

منم توی یکی از بهترین مدرسه های اصفهان تونستم  ثبت نام کنم .

ولی مجبورم هر روز صبح بکوبم برم اون سر شهر

 اما چون با دوستام میریم و میایم خیلی خوش میگذرهدر کل خیلی خوبه

روزای خوب زیاد بودن که باعث شده خوشحال باشیم

راستی یـــه روزم آش نذری دورست کردیم بین همسایه ها توی مجتمع پخش کردیم.

اون شب همه دور هم بودیم کلی گفتیم و خندیدیم

۱ماهه پیش با سیمین و مرتضی ساعت ۵عصر رفتیم  کوه صفه  تا رفتیم بالا و برگشتیم ساعت ۱۰ بود.

قندیل بستیم تا رفتیم و برگشتیم ولی خیلی باحال بود مثل دیوونه ها چای و پیراشکی هم بردی بالا پیش ایستگاه تله کابین ۲ خوردیم

تازه از اون بدتر این بود که ما آدم نشدیم .

 هفته ی بعدش منو مرتضی ساعت ۵ صبح دوباره پاشدیم رفتیم کوه تازه اونم با موتور.

من که وسط راه از بس پاهام یخ زده بود که نمیتونستم تکونشون بدم واقعا فکر کردم فلج شدم.

انقدر هوا آلوده بود که نمیشد نفس کشید به شهر که نگاه میکردی گریه ات میگرفت

خلاصه دیوونه بازیـــــای ما کم نیست

تو زو خدا توی این ماهه عزیز برای شفای ما دعا کنید ثواب داره

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/11ساعت 0:27  توسط مهرناز  | 

خبر دست اووووول....

اول سلاااااام

خووووبیییید؟

اگه بخوام نظرمو در مورده این هفته بگم:

باید بگم که از نظر من فوق العده مزخرف بوده البته تا حالاااااا....

و البته روز 1شنبه که دیگه واقعا نکبت ازش میباریییییید...

چووون اون روز از دنده ی چپ بلند شده بودم و همه میدونن وقتی من اعصابم خراب باشه به هیچ وجه نمیشه باهام کنار بیایی...

این موضوع رو منبع معتبر (سیمین) میتونه تایید کنه...

خلاصه اون روز با مامان کلی بحث کردم که برگردیم خونه و اون قبول نکرد و منم خودم تنهایی پا شدم اومدم خونه

بعد از کلاس زبانم آماده شدم که برم میدون امام پیش مامان که به دلایلی دیر شد و من 9 به بعد رسیدم

اونجا که باعث شد یه دعوا تلفنی هم با مهران ( برادرم) داشته باااااشم

خلاصه چیزایه اعصاب خورد کنه دیگه ای هم اون روز داشتم...

این موضووووعااااا رو بیخیاااااال

اومدم فقط اینو بگم که ما و سیمین اینااااا داریم همسایه میشیم

هووووووورااااااااااااااااااا هوووووووووووووورااااااااااااااااا

البته یه اسباب کشی سخت هم انتظارمو میکشه

اااااااااااه خدای من

اااااه اخوووووی

به کمک های مردمی شما نیازمندیم....

البته بیشتر یه امداد غیبی که بیاد و یه جوری منو نجات بده....

چون اگه مادر من یه قصرم داشته باشه بازم جا واسه وسایل و خونه زندگیش کم میاره

کممممممممک....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/18ساعت 2:14  توسط مهرناز  | 

تعطیلات فوق العاده 1

سلااااااااااااااااااااام چیطورین؟

ما اووووووومدیم با یه خاطره دیگه

خاطره ی 3 روز تعطیلی که توی خرداد داشتیم (15،14،13)

طبق معمول ما و خاله اینا با هم بودیم و برنامه داشتیم که واسه ی این چند روز بریم شهرکرد یا چادگون.

امااااااااااااااا حییییییییییییییییییف چون دیر جنبیدیم مرتضی و مهران نتونستن ویلا پیدا کنن

منو سیم سیم از همه شنگوووووووووووول تر بودیم  چون قرار بود پریسا و حسین (بچه های عمه ی سیمین) از اهواز بیان

امااااا طفلکیاااا چون اونا هم دیر جنبیده بودن و با اینکه خیر سرشون آژانس هواپیمایی دارن  نتونسته بودن بلیط هوا پیما گیر بیارن که هیچ بلیط اتوبوس و خر هم گیر نیوردن

مثل سربازا سه تاشون رفته بودن دمه در ترمینال و منتظر سه تا جای خالی بودن  حتی اگه شده رو سقف اتوبوس هم میذاشتنشون اینا میومدن  

اااااااااااااااااااااااا یادمون رفت نفر سوم رو معرفی کنیم....  به افتخارشون یه کف مرتب
ایشون کسی نبودن به جز میلااااااااااااااااااااااااااد خان  دوست مشترک حسین، مرتضی، مهران. که با حسین اومد از اهواز، یعنی در اصل ایشون هم ساکن شهر خرما پزونه اهواز هستن

منو سیمین وقتی فهمیدیم که میلاد داره میاد کلی ضد حال خوردیم  چون اونموقع هنوز فکر میکردیم که قراره بریم شهرکرد، ما هم میگفتیم میخوایم راحت باشیم حالا میلاد که میاد دیگه نمیشه جیغ و داد کنیمو شلوغ کنیم   

اما بعدش که فهمیدیم نمیریم دیگه بود و نبود میلاد فرقی به حالمون نمیکرد

ولی وقتی اخلاق میلاد رو دیدیم که مثل خودمونه و کلا راحته و باحاله دیگه منو سیمین هم رله شدیم    

وقتی اومدن و دیدن ما برنامه ویلامون بهم خورده کلی ضد حال خوردن  

ولی با این حال کلی صفا و عشق و حال کردن  چون تمام اون چند روز تعطیلی رو برنامه ریختیم واسه گردش و تفریح که کلی صفا کنیم  

واسه جمعه شب قرار شد که بریم میدون امام. ولی هرچی به پسرا گفتیم کجا میرین میگفتن میریم کفش بخریم

اما ما حدس زدیم که کجان  واسه همین با پریسا و سیمین رفتیم جایی که فکر میکردیم اونجان، یعنی چایخونه چاه حج میرزا (میدون امام)   

وقتی رسیدیم اونجا من آرووم رفتم داخل  که ببینم اونجان یا نه، که دیدم بلهههههههه دارن پول چای و قلیونشونو حساب میکنن  

من که آرووم و مثل دزدا رفته بودم سرک کشیدم با عجله و به دو اومدم بیرون که همه با تعجب داشتن نیگام میکردن که من چمه که اینجوری میکنم   

سریع اومدم به سیمین و پریسا گفتم  و زود رفتیم جلو خروجی که  همزمان با ما اونام اومدن بیرون و خوردیم به هم

فقط ای کاش که دوربین داشتیم تا از قیافه پسرا یه عکس میگرفتیم   که چه شکلی چشاشون از حدقه زده بود بیرون   که ما رو اونجا دیده بودن

مخصوصا حسین و میلاد، چون نمیدونستن که ما انقدر عجوبه ایم. حالا مرتضی و مهدی میدونستن که منو سیمین چه کارایی ازمون بر میاد   واسه همین خیلی هم تعجب نکردن    

حسین پرسید شما اینجا چیکار میکنین؟   که سیمین بهش گفت: ما هم اومدیم کفش بخریم   
منو سیمین و پریسا هم خواستیم بریم داخل قلیون بگیریم واسه خودمون که حسین گفت: بابا شما که این کاره نیستین، بلد نیستین بیخیال باباااااااااااا   سیمینم بهش گفت: برو باباااااااااااا  ما اندازه کل هیکلت تا حالا دود قلیون دادیم بیرون داداااااااش   

بالاخره رفتیم داخل و قلیون گرفتیم، حالا بگذریم که منو سیمین 30چوخ پیاده شدیم  واسه قلیون و چای و نبات و دوغ و گوشفیل که خوردیم     فقط واسه رو کم کنی با پسرا   که اونم واقعا روشون کم شد اونشب  

خلاصه اینکه کلییییییییییییی فاز مثبت ما دخترا به خودمون دادیم اونشب  

چون بعدشم کلی خرید کردیم تو میدوون و خندیدم و شامم دعوت عمو سعید (بابای سیمین) رفتیم سفره خونه سنتی نقش جهان   

خب واسه این پست دیگه کافیه  البته داستان خوشی های این تعطیلات ادامه داره که انشالله   بعدا به سمع و نظرتون میرسونیم  

ببخشید که پستامون کمی طولانی میشه  آخه غیر از اینکه میخوایم شادی هامونو غمهامونو و یا هر چیزه دیگه رو با شما تقسیم کنیم، میخوایم اینجا یه دفتر خاطرات واسمون بشه که بعد ها هر وقت نیگاش کردیمو خوندیم باهاش بخندیدمو گریه کنیم    

مرسی که چشاتونو خسته کردین دوست جونای عزیزمون  

فعلا بای بای...           


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/04ساعت 13:44  توسط سیمین  | 

اتفاقات اخیر...

سلام سلام...

چطورین شمااااا؟خوبین؟

میخوام از اتفاقاتی که توی این چند ماه افتاده بگم...

اما بیشتر سعی میکنم که موضوعای مهمو بگم.

این سال تحصیلی که گذشت مثل سالای قبل نبود که تعداد حاضری هام سر کلاس از غیبت هام کمتر باشه ،

امسال واقعا" مدرسه رو ترکوندم

بعضی وقتا یه کارایی میکردم که بچه خلافای مدرسه هم از این کارا نمیکردن

و تازم جالب ایجا بود که هیچکس هم بو نمیبرد که بخواد ازم بازجویی بکنه که البته این موضوع رو مدیون شانس خوبی هستم که داااااااارم.

کارایی که کردیم بیشتر توی زمان بیکاریمون بود :دی

که به نظر من همش تقصیر خودشون بود که ماهارو بیکار گذاشتن که بخوایم برق مدرسه رو بپرونیم ، از مدرسه فرار کنیم ،فیلم بیاریم با دیتا شوو مدرسه نگاه کنیم ،ماشین دبیرارو زیرشون میخ بزاریمو پنچرشون کنیم سر کلاس ورق بازی کنیم و... که نمیشه همشونو بگم بالاخره باید آبرو داری کنم.

همه میدونن که من اصلا" اهل این کارا نیستم انقدر مظلوم و معصومم که بهم میگن معصومه :دی

تووووی ااااین مدت تولد و جشنای زیادی گرفتیم برای اینکه فراموش کنیم که چه بدیایی در حقمون شده.

سال نو رو با اینکه فقط خودمونو خاله اینا بودیم ولی بهمووون خیلی خوش گذشت و کیف کردیم چون هیچ کسی نبود که بخواد مثل سالای پیش خوشیمونو خراب کنه و بهانه بگیره و نق و غر بزنه...

عید یه روز منو سیمین و مهدی و مرتضی از صبح تا عصر رفتیم بیرون  عصرم به خاطر اینکه خیلی خسته شده بودیم برگشتیم.

اون روزم خیلی بهمون خوش گذشت. ناگفته نماند که از دست مرتضی که کلی راه بردمون شب از پا درد خوابمون نمیبرد.

13 بدرم با خاله اینا و لیلا (زن برادرم) و خانوادش از صبح رفتیم کوه صفه و 13 رو بدر کردیم و تا شب اونجا موندیم ، بهترین 13 بدری بود که تا حالا داشتم...

راستی واسه چهارشنبه سوری کسی نبود که باهام بیاد بیرون منم با دوستام رفتمو کلی آتیش بازی کردیمو بدشم رفتیم بانک استان اونجا هم که همش بزن به رقص بوووووود حرف نداشت.

توی این مدت هم اتفاقات خوب برام افتاده هم بد...که باعث شد اطرافیانمو خیلی بهتر بشناسم...و حالا میدونم که با هرکس چجوری باید رفتار کنم...

خوووب دیگه....فعلا"...

یه مردی بود در مشهد.... بقیش برای فردا شب:دی....

دوستون دارم...بای بای....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/27ساعت 16:21  توسط مهرناز  | 

بازگشت دوباره...

سلام. خوبید؟ ما که خوبیم.

چه خبر؟ از این ورا؟

ما نبودیم که کارای بد بد نکردید؟ هااااااااااااااااااااااااااا؟

10 ماه پیش که آخرین پست بلاگ رو گذاشتیم فکر میکردیم که باید از این بلاگ بریم تا بعضی ها سر از کارامون در نیارن!!!

اما خوب که فکر کردیم دیدیم که نخیر اینطورام نیست و این بلاگ مال ماست و واسش خیلی زحمت کشیدیم و در کل ما اینجا موندگاریم. هر کسی هم میخواد بیاد، همه میتونن مطالب بلاگ رو نوش جان کنن :دی

ببین نوووووه گلللللللللللللللم این چیزا اصن مهم نیستااااااااااااااااااا. مهم عشق و محبت بین ما جووناست :دی

تو این 10ماه هر اتفاقی که افتاده رو به طور خلاصه بیان میکنیم.


+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/25ساعت 21:17  توسط سیمین  | 

بلاگ جدید...

سلام سلام سلام

همگی خوبید؟

مرسی ممنون ما هم خوبیم، خوشیم و داریم برای خودمون عشق میکنیم.

شرمنده که دیر به دیر آپ میکنیم چون جدیدا" یه بلاگ دیگه ساختیم زیاد به این بلاگ سر نمیزنیم.

در کل اگه بخوایم راستشو بگیم ، میگیم نمیخوایم بعضیا در جریان کارامون باشن.

انقدرم تو این مدت اتفاقای جور واجور برامون افتاده که اصلا" نمیشه همشو تعریف کرد.

اما اگه بخوام خلاصه بگم (مهرناز)که میگم امسال واقعا" بهترین تابستون عمرمو داشتم ،
بهترین و خاطره انگیز ترین لحظات زندگیم بود ،

مسافرهای که رفتم ، مهمونایی که داشتیم ، گردشامون ، عروسی و از همه مهم تر عقد داداش جوووووووووووووووووووووووونم با لیلا جوووووووووون و.....

امسال اولین سالی بود که برای شروع مدارس و مدرسه رفتن و شیطونی کردن لحظه شماری نمیکردم ،البته ناگفته نماند که انقدر نق زدم و گفتم دوست ندارم برم مدرسه که
سیمین و پریسا دیگه میخواستن تیکه تیکم کنن.

اما الان مدرسه بهم خوش میگذره .

دو روز دیگه باید منتظر باشید تا بیام از شیطنت های مدرسه براتون بتعریفم (البته انقدر من سرم تو این کتاباست که وقت این کارارو ندارم سیمین جووووون در جریانن )

خلاصه اگه دیر به دیر میایم سر میزنیم خودتونو ناراحت نکنید واسه پوستتون بده ،

آرزو میکنیم همگی خوش باشید و بی دغدغه و سرخوش

دوستون داریم

ووووووو

بای بای

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/24ساعت 21:48  توسط سیمین و مهرناز  | 

هدیه....

این مطلبو فقط برای تو گذاشتیم پس دلیلی برای سلام کردن نمی بینیم ،

چون حتی لیاقت سلام کردنو هم نداری...

انقدر از دستت ناراحتیم که نمی دونیم چی بنویسیمو از کجا شروع کنیم.

از اون جایی شروع می کنیم که هنوز با هم خوب بودیم

هنوز برای هم ارزش قائل بودیم...

ولی تو همه چیز و خراب کردی...

ارزشها و احتراما رو از بین بردی...

کلا" این که همه ی پل هارو پشت سرت خراب کردی،هیچ راه برگشتی برای خودت نذاشتی.

شاید از خودت بپرسی چرا اینارو میگیم؟چون خودت میدونی که ما هیچ وقت رفتارو نظرمون نسبت به تو عوض نشد.

ما هیچ وقت موضوع بین پدرا و مادرامونو کلا"خونواده هامونو با هم قاطی نکردیم.

ما اینجوری بودیم اما تو نبودی...

تو...

وقتی با همه ی مشکلات بازم ما مثله قبل باهات رفتار کردیم و اومدیم پیشت ، بهت زنگ زذیم ، sms دادیم که

دلمون واست تنگ شده که هنوزم دوست داریم

همه ی اینا به این معنی بود که از نظر ما هیچ چیز عوض نشده ، ما کاری به خونواده ها نداشتیم.

اما تو همه چیزو خراب کردی...

تو با دخالت توی جریانه خونواده ها و حرفای بیخودو مزخرفت فقط خودتو پیشه همه خراب کردی ،خصوصا" ما.

با این کاری که کردی و حرفایی که زدی دیگه پیشه ما ارزشی نداری...

الان که داریم اینو مینویسیم واسه اینه که فردا که میخوای بری پشت سرمون حرف بزنی ( همونجور که پشت سر مامانای ما حرف زدی ) حداقل دلمون نسوزه که چیزی نگفتیمو تو حرف زدی یا به قول معروف آش نخورده دهن سوخته.

خلاصه اینکه از چشممون افتادی. هر چقدر که اونموقع دوست داشتیم حالا دیگه بر عکس شده.

این وسط فقط تو ضرر کردی ، نه ما...

ما مثل قبلا با همیم ، خوشیم ، حتی خیلی بیشتر از قبل ، حتی بدون تو.

با هم میریم بیرون ، مسافرت میریم اونم دوتایی و بدون خونواده ...

تابستونو که خیلی خوب بدون وجود تو گذروندیم. با یه عالمه خاطرات خوب و عالی و به یاد ماندنی...

هنوزم سیلابی میریم ، اونم بدون تو. خیلی هم بیشتر از قبل...

ما اگه دوباره باهات تماس گرفته بودیم فقط واسه این بود که میخواستیم بهت نشون بدیم که هنوزم دوست داشتیم .

اما الان فهمیدیم که کارمون خیلی اشتباه بوده ، یه اشتباه خیلی بزرگ.

تو لیاقت هیچی رو نداشتی، حتی یه اس یا یه میس.

ما حتی این بلاگ رو واسه اینکه تورو سورپرایز کنیم درست کردیم ، اما تو حتی یه بارم آپش نکردی.

حتما باید تا الان فهمیده باشی که اون مزخرفاتی که پشت سر خونواده هامون گفتی چقدر به ضرر خودت تمام شد.

حالا فقط تو تنها  شدی...

خیلی گله ها ازت داریم ، ولی اینجا جاش نیست که بیشتر از این خجالت زده ات کنیم ، بقیه اش باشه واسه قیامت...

فقط بدون ما دیگه هیچ کسی به اسم هدیه تو ذهنمون فکرمون و قلبمون جایی نداره حتی تو حرفهامون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/11ساعت 1:25  توسط سیمین و مهرناز  | 

آب بازی...

سلام سلام
این بارم میخوام از اتفاقای سفرمون بگم
چون واقعا" خوش گذشت
از فردای اون روز ما هر روز یه برنامه داشتیم
یا خرید بودیم یا پارک اما برنامه ی ثابت مون دعوا بود که به قول خاله ماهرخ جنگ جهانی میشد.
مهرزاد و فربد که دائم با هم سر هر موضوعی دعوا میکردن
منو آبتینم که فقط دنباله یه بهانه بودیم تا پارچ آب و روی هم خالی کنیم و هم دیگر و خونه زندگی رو خیس خیس میکردیم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/26ساعت 15:42  توسط سیمین  | 

عروسی...

روزه عروسی تا ساعت 5 همه حاظر بودن که بریم به باغی که قرار بود جشن اونجا برگزار بشه ، یه باغ خیلی بزرگ بود که داخلش یه تالار خیلی بزرگ و شیک قرار داشت
اولین چیزی که بعد از ورود به سالن توجهمو جلب کرد پرده ها بودن که مثله پرده های خونه ی خودمون بودن اما تنها تفاوتشون تویه رنگشون بووووود
بعد از آماده شدن و یه مقدار نشستن و گپ زدن با آرزو و شهرزاد یه بوایی به مشاممون خورد که اونم بوی خوش قلیونایی بود که توی حیاطی که بین سالن اصلی با سالن غذا خوری بود گذاشته بودن ، می خواستیم بریم یکی بگیریمو همونجا بکشیم اما اول از تزس دایی مسعود و بعد از تجسم خودمون با اون تیپو قیافه در حال کشیدن قلیون باعث شد که از فکرش بیایم بیرون اما فکر قلیون تا آخره شب دست از سرمون بر نداشت.
وقتی عروسو دوماد اومدن و ارکسته که میگفت عروس دوماد نیان نمیزنم شروع کرد به زدن
منو شهرزادم که برای این لحظه داشتیم لحظه شماری میکردیم رفتیم وسط بعد از منو شهرزاد همه اومدن البته منظورم از همه فقط خانواده ی خودمون بود چون خانواده ی دوماد وقتی چراغا خاموش میشد میومدن وسط بعد دوباره تا روشن میشد همه نا پدید میشدن.
دیگه پیست رقص تبدیل شده بود به دیسکو فقط خانواده یما و همه ی جونای اونا که از 2 برابره همه ی ما بودن البته کم توشون دختر پیدا میشد
منو شهرزاد و آرزو با هم می رقصیدیم اما بعد طرفدارامون زیاد شدو دیگه نمیدونستیم با کی باید برقصیم
پیمان پسر خاله ی سعید (آقا دوماد) اولسش هم با من می رقصید هم با آرزو اما بعد تا اخره شب دست از سر آرزو برنداشت با منم سر داد کشید ن جیغ زدن کورس گذاشته بود(حنجره من پاره شد اما کم نیوردم اما فرداش دیگه صدام در نمیومد)
یه پسره دیگم بود که اسمش کیوان بود و البته دوست سعید، که فقط با خانوما و دختر خانومای گل خونواده ی ما میرقصید اما بعدش شد پایه ثابت خودم نمی ذاست 2 ذقیقه نفس راحت بکشم البته یه چند بار حسابی ضایعش کردم اما ول کن نبودبچه ی خوبی بود اما توی خون منه که مردم آزاری کنم.
شهرزادم که اصلا"بیخیالسش در عین واحد با 2 ،3 نفر می رقصید
در کل منو آرزو کیوان و پیمان و...پیچوندیمو فرستادیم رد کارشون که البته بعدش پشیمون شدیم چون هم خوش قیافه بودن هم بچه های خوبی بودن
اما در کل عالی بوووووود و خیلی خوش گذشت
اما تنها بدیش این بود که شب منه بیچاره از کمر درد نمیدونستم چجوری بخوابم
واسه پاتختیم از جام جوم نخوردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/24ساعت 1:58  توسط سیمین  | 

خاله اینا...

سلام سلام
بازم اومدم میدونم دیر شده اما اومدم
این سری می خوام خاطرات این یکی دو هفته ی اخیرو که فوق العاده بهم خوش گذشت رو تعریف کنم
جریانات از اونجایی شروع شد که ما برای عروسیه محبوبه (دختر دخترعمه ی مامان که البته خیلی با دختر عمه های مامان صمیمی هستیم و من بهشون میگم خاله) رفتییم تهران.
خاله شهلا و خاله فروزان (خاله های عروس) تازه از انگلیس اومده بودن و من دل تو دلم نبود که زودتر برسیمو بتونم بعد از 5 سال ببینمشون.
وقتی رسیدیم خونه ی خاله ماهرخ هممون ذوق کرده بودیم البته بیشتر از من خاله ها خوش حال بودن که منو بعد از 5 سال با این همه تغییر میدیدن
همینجوری نگام میکردن و از مامانم می پرسیدن این مهرنازه؟؟؟
خاله شهلا با آبتین پسر دومیش که همسنه منه و صدف دخترش اومده بود ، خاله فروزانم با دخترش شهرزاد که 1 سال از من بزرگ تره و فربد پسرش امده بود.
خاله ماهرخ هم که منو گرفته بود تو بغلو تا آخره شب ولم نکرد
اون شب انقدر از دسته کارای صدف خندیدیم که دیگه نمیدونستیم باید از دل درد چیکار کنیم


+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت 17:10  توسط سیمین  | 

خبر خووووووووووووب...

سلام سلام
خیلی خوبم چووون یه خبر خوب دارم
اما خیلی حیف چوووون الان نمی تونم بهتون بگم
به خاطره اینکه فعلا"باید همینجوری محفوظ بمونه تا زمانی که وقتش برسه؟
وقتش کیه؟
وقتی که اوضاع مرتب بشه
اما انقدر خبر خوبیه که برای گفتنش لحظه شماری میکنم
واااااااااااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااا
خیلی خیلی ذوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق زدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/06ساعت 17:10  توسط سیمین  | 

ماشین سواری....

سلام
دوباره برگشتیم با یه عالمه حرف ها و خبر های تازه....
اگه این مدت نبودیم به خاطر این بود که در پی یافتن خبر های جدید بودیم.
اول اینکه سیمین جوووووون بالاخره رفت سرکار،اونم جایی که دوست داشت یعنی شرکت مهران جوووووووووووووون.
الانم نزدیک به 1 ماهه که که داره اونجا کار می کنه.
شرکت مهران هم که دیگه تبدیل شده به یه شرکت کاملا" خانوادگی:خود مهران ، دایی مسعود ، مرتضی ، مهدی و سیمین و البته لیلا جووووووونم حضور دارن که به تازگی به خانواده ی ما ملحق شدن که بدا" در مورد ایشونم یه توضیح جامع می دیم.
از وقتی سیمین خانم مشغول به کار شدن دیگه نمی تونن به مهرناز گله در در کارای تخصصی (شیطنت ، تفریحو مردم آزاری) کمک کنند البته مهرناز جیگر خودش به تنهایی هم می تونه همه چیزو تحت کنترل بگیره.(ما اینیم دیگه)
راستی چند وقت پیش وقت بود یه کاری دست خودمون بدیم.
شب بود همه خوابیده بودن ما هم که طبق معمول خوابمون نمی بردو رفتیم تو حیاطو یدفعه چشممون خورد به ماشین برای همین من (مهرناز)اروم رفتم سویئچو از اتاقه مهران برداشتمو فلنگو بستم
البته اگم با کلی سرو صدا هم میرفتم هیچ کس بیدار نمی شد چون فردا فهمیدیم به اون همه سرو صدایی که ما تولید کردیم هیچ کس بیدار نشده بوده.
خوب خلاصه سویئچ و برداشتم و رفتم تو حیاط چون ترجیح میدادیم تو ماشین با چیپس و پفکایی که از قبل دیده بودیم سر کنیم و آهنگ گوش بدیم تا تویه حیاط دست خالی هم دیگه رو نگاه کنیم ،
توی ماشین بودیم که به سرمون زد بریم یه دوریم بزنیم برای همین رفتم برم که از توی اتاقم یه چیزی بیارم که بپوشیم؛مانتو به دست داشتم از اتاق میومدم بیرون که یدفه مامان جلوم ظاهر شدو گفت:مانتو به دست کجا با این عجله؟
منم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده کفتم:هیچی سیمین یکم لرز داشت کفتم یه چیزی بیارم بپوشه.
- سیمین دوتا مانتو با هم می خواد بپوشه دوتا هم شال بزنه سرش؟
- نه یدستشو دارم برای روزه مبادا میبرمفخدارو چه دیدی شاید به منم سرایت کرد
- دروغ ضایع تر از این نمی تونستی بگی؟کجا می خوای بری؟
- جایی نمی خواستم برم فقط گفتم یه دوری همین اطراف بزنیم
- ماشا الله رو که نیست ، با اجازه ی کی؟حالا اشکال نداره بریم خودمم با هاتون میام (البته تیکه آخریه رو لاف زدم)
مامان گفت:بده من این مانتو هارو ببینم چه واسه خودش میبره و می دوزه
بدشم رفت که بزاردشون سر جاش منم فلنگو بستم تا نگفته بیاید تو.
برناممون که منتفی شد ما هم نشستیم به خنده و شوخی تا اینکه ساعت شد نزدیک 4 5 ما هم تصمیم گرفتیم به ضیافتمون خاتمه بدیم
اومدیم بیایم که دیدیم سویئچ گیر کرده (نمی دونم اون شب چش شده بود اولین بار بود که اینطوری گیر کرده بود فکر کنم می خواسته حال مارو بگیره) ، هر کاری کردم درش بیارم نشد تازه گاومونم زاییدو حالا دیگه نه ضبت و خاموش کنیم نه پنجره ها بالا میرفت صدا و خنده های منو سیمینم که گوشه آسمونم خاموش کرده بود
چون دیگه مونده بودیم باید چیکار کنیم منم که مرده بودم از خنده و داشتم به یکی زنگ میزدم ازش کمک بگیرم همین طورم داشتم سعی سویئچ و در بیارم که یدفه حواسم نبودو اشتباه پیچوندمش و ماشین روشن شد سیمین دیگه وقت بود سکته هرو بزنه چون من اصلا" حواسم نبودو با دیوارم فقط 1 متر فاصه داشتیم اما خوشبختانه پام رویه گاز نبود و به خیر گذشت
من که دیگه مونده بودم چطوری باید جلو خوذمو بگیرم از خنده نمی دونستم چیکار کنیم سیمینم فقط فحشم میداد
خلاصه یه جوره اوضاع و راستو ریس کردیمو اومدیم تو خونه اما حسابی گند زدیم به ماشین
.
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/02ساعت 17:1  توسط سیمین و مهرناز  | 

اصفهان گردی...

سلااااااااااام
ما باز دوباره برگشتیم. اونم با یه عالمه حرف و خاطره و خبرهای جالب توجه!!!!!!!!!!!!!!!

امروز یه روزه فوق العاده عالی بود

چون از دیشب برنامه ریخته بودیم که امروز صبح با یه ماشین 5 نفری بریم کوه. این 5 نفر عبارت بودند از من ( سیمین ) مهرناز آرزو خاله مهری و خود دائی مسعود.

من که اصلا شب و نخوابیدم و بیدار بودم. صبح هم ساعت 4 آرزو و مهرناز رو بیدار کردم که دیدیم دایی و خاله هم خودشون بیدار شدن.

که با سر و صدای ما هم بقیه هم بیدار شدن که تازه فهمیدم مرتضی داداشم رفته پسر عمه ام رو که تازه رسیده بود اصفهان رو از ترمینال بیاره خونه.

واییییییی من چقدر ذوق زدم که پسر عمه ام رو بعد از چند ماه میبینم. چون خیلی با هم صمیمی بودیم.

وقتی مرتضی اومد دیگه سر و صدا هم بیشتر شد و زندایی و مهران و آرمان و مهدی هم بیدار شدنو که البته بیدار شدن مهران مساوی بود با غر زدنه مهران به من که چرا اینقدر سر و صدا میکنی و شلوغ میکنین.

و بالاخره بعد از کلی چک و چونه زدن قرار شد 10 نفری با 2 تا ماشین بریم، که الیته این به خاطر شور و حال و سر خوشیه ما 5 نفر بود که به بقیه هم سرایت کرد و آخر سر هم مهران که دید اگه با ما نیاد باید تو خونه تنها بمونه، با

قلیونه مبارکشون قدم رنجه فرمودن کوه صفه.

و در نتیجه منو مهرناز و آرزو و خاله و دایی مسعود با ماشین دایی مسعود و مهران و مرتضی و امین و مهدی و آرمان هم با ماشین مهران اومدن.

که البته با کلی دردسر تونستیم امین رو راضی کنیم که همراهمون بیاد آخه طفلکی خسته بود.

با کلی هیجان و انرژی ساعت 5 سوار ماشینا شدیم و شروع کردیم تو اتوبان به کورس گذاشتن با ماشین پسرا تا کوه صفه.

وقتی رسیدیم کوه صفه ساعت 5:30 بود و تازه هوا کمی روشن شده بود.

مهران و امین که همون اول راه جا زدن و همون پایین نشستن. مهدی و آرمان هم یه کم بالاتر خسته شدن و اونا هم نشستن، و خلاصه من موندم و آرزو و مهرناز و دایی و خاله و مرتضی.

که تا جایی که راه درست کرده بودن و جا داشت ما بالا رفتیم، یعنی نصفه بیشتر کوه رو بالا رفتیم که فوق العاده جالب و باحال بود واسمون.

البته آخرش دو به دو جدا شدیم و مهرناز و آرزو با هم رفتن، دایی و مرتضی هم با هم بودن و من و خاله هم با هم رفتیم و بعد از یک ساعتو نیم همدیگه رو کنار ماشین دیدیم.

در ضمن اون 4 تا پسر تنبل خیلی زودتر از ما رفته بودن و ما

مجبور شدیم 6 نفری برگردیم. که وقتی رسیدیم خونه فهمیدیم منو خاله بیشتر از بقیه بالا رفته بودیم. هووووورررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ساعت 10 ما خونه بودیم

عصرم بعد ز رفتن دایی اینا برنامه گذاشتیم بریم بیشه حبیب ، که مهران اول ما مجردا رو یعنی من مهرناز مهدی مهرداد برد و مرتضی و امین هم با موتور مرتضی اومدن ما مجردا زودتر رفتیم که جا پیدا کنیم.

که ما طی 4 ساعت متوالی که تو ماشین بودیم همه ی شهرو گشتیم اما دریغ از یه ذره جای پارک ماشین که بشه ماشینو پارک کرد و نشست.

این اصفهان گردی شامل رفتن به بیشه حبیب و داغون کردن ماشین های پارک شده توسط رخش مهران جون بود به دلیل رعایت نکردن خیابونه یه طرفه.

بعدشم رفتیم بیشه ناژوون که چون جای خوبش شلوغ بود صرفه نظر کردیم و تصمیم گرفتیم بریم کوه صفه بشینیم که اونجا از همه جا بدتر بود چون ماشینا تا توی اتوبان دوبله پارک کرده بودن (باور کردنی نبوووووود)

ساعت 10 بود که مامان اینا زنگ زدنو گفتن نمی خواد دیگه بییاید دنباله ما هرجا خواستید بریدو خوش باشید

خلاصه رفتیم سی و سه پل و پل خواجو و هشت بهشت و آتیشگاه و... خلاصه این پسرای تنبل و بیچاره بعد از پیدا نکردن جا مجبور شدن برامون شام بخرنو برگردن خونه

که بازم بخاطره پا در میونیه (همون پاچه خواری) مهرناز جوووووووووووووووووون راضی شدن یه چند جای دیگه رو هم بگردن اما متاسفانه به خاطره این جمعیت زیاد که خودم فکر نمی کردم اصفهان این همه جمعیت داشته باشه

دست از پا دراز تر برگشتیم خوووووووووونه

البته قابل ذکر است که از مسخره بازیا و مردم آزاریامون فاکتور گرفتیم

و بلاخره بعد از 4 ساعت گشتن ساعت 12 برگشتیم خونه

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 1:49  توسط سیمین و مهرناز  | 

سیلابی...

سلااااااااااااااام

می دونم نوبت من بوده و من دیر آپ کردم ولی مهم اینه که الان امدم

و می خوام بگم که تو این مدت چه اتفاقاتی افتاده

خووووووووب

من از 1شنبه ی هفته ی پیش برای فرجه ی امتحانات تعطیل شدم

ولی منو چه به درس خوندن

اصولا"من عادت دارم کتاب و دقیقه ی 90(نصفه شب یا صبح امتحان) باز کنم

که بازم درست حسابی نمی خونم

خلاصه منم درس و مشق و ول کردم

با دوستم شیما عازم سفر شدم تا برم کوله بار این همه خستگی مدرسه رو اونجا بذارم و بیام

حالا بگووو کجا رفتم

به هرکی میگم باور نمیکنه

آخه منو چه به اینجاها؟

به هر حال به اصرار شیما رفتم

ولی سفر 1 روزه ی خوبی بود

رفتیم قم و جمکران

رفتم اونجا شفای چند نفرو بگیرم

حرمو چسبیدم گفتم تا شفای این چند نفرو نگیرم برنمی گردم ولی دیگه حضرت معصومه ام از اینا قطع امید کرده بود، بیچاره ها (از گفتن اسم این چند نفر معذورم)

تازه وقت بود با یه دختره دعوا راه بندازم بزنمش ولی دلم براش سوخت

وگرنه ....

خلاصه 4 شنبه هم خاله منیر و سیمین اومدن خونمون

فردا شبشم (5 شنبه) با بچه ها(من،سیمین،آرزو،آرمان،مهدی) رفتیم سیلابی

من  تا کفشامو پوشیدم سریع دوچرخه ی آرمان (پسر داییم) رو برادشتمو جیم زدم ورفتم البته نا گفته نماند که آرزو هم در این کار منو همراهی کرد خلاصه تا من چند دور زدم و منتظر بچه ها شدم ییهو آرمان با یه پیچ پلیسی جلوم سبز شد

حالا اون دوچرخه رو می کشید و منم سفت چسبیده بودمشو ولش نمی کردم

آخرشم دیدم فرار بهتر از موندنه (البته اینجا فرارو بهتر دیدم وگرنه من آدمی نیستم که ول کن باشم)

خلاصه گازو گرفتم برم که آرمان مثله بختک ییهو پرید رو دوچرخه منم که کم نیوردم راهمو گرفتمو رفتم

بعدشم توافق کردیم آرمان فرمونو داشته باشه منم پیدون بزنم

اما این دیوونه می خواست منو به کشتن بده همش می رفت سمت چاله چوله ها یا می رفت نزدیک سیلابی،

اون شبم که شلوغ همه داشتن مارو نگاه می کردن که چرا مثله دیوونه ها پتو مت بازی در میاریم

منم چون هم آبرومو دست داشتم هم جونه عزیزمو

بالاخره یه جا ایستادم تا دوچرخه رو یه کاریش کنیم

خلاصه توافق کردیم من برم یه دور تا زمین بسکت بزنمو بیام

که یک دفعه این بختک مثل دیوونه ها افتاد دنبالم منم که می خواستم از دستش فرار کنم حواسم نبود که رفتم تو یه چاله بدشم کشیدم رو زمینو با دوچرخه رفتم تو نرده های سیلابی،دیگه همه مرده بودن از خنده

منم فقط داشتم این آرمان سیریشو نفرین میکردم بعدشم چون می خواستم ضایع نشم جلو این همه پسر سریع دوچرخه رو برداشتم و رفتم.

بدنم داغ بود نفهمیدم چه بلایی سرم اومده اما وقتی ساعت 12 بعد از کلی خندو شوخی برگشتیم خونه دیدم

شصت دست راست ورم کرده و آرنج دست چپم چون آستین مانتوم کوتاه بوده حسابی زخم شده،زانوی پای چپمم کامل کبود بود

راستی پای آرمانم اون شب پیچید

حقش بود تا دفعه ی دیگه همچین کاری با دختره مظلومو آرومی مثل من نکنه

وقتی به من ظلم میشه از دیوار صدا در میاد ولی من از بس مظلومم صدا ازم در نمیاد

از بس خوبم به هیچ کس نمی گم زخمی شدم همه دردامو میریزم تو این دلم تا بقیه ناراحت نشن

فدای خودم بشم که انقدر خوبم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/02ساعت 15:38  توسط سیمین  | 

هفته های بد...

سلام سلام سلام
خوبید شما؟ مرسی منم خوبم ...  
جه خبر؟  

ما هم که خبر جدید زیاد نداریم. مهرناز جون خبرا رو این مدت زحمت کشیدن و به سمع و نظرتون رسوندن   

کلا امسال واسه من یا بهتر بگم فامیل ما سال جالبی نبود حداقل تا الان که اینجوری بوده   

اول بستری شدن مامان من و عمل جراحی سختی که پشت سر گذاشت بعدشم سکته قلبی مامان بزرگ که دیگه واقعا همه  رو شوکه کرد   

اما خدا رو شکر الان حالش خیلی خوبه  روز دوشنبه انژیو گرافیش کردن و روز سه شنبه هم بعد از یه هفته بستری بودن از بیمارستان مرخص شد. شبه آخر من تو بیمارستان پیشش موندم. طفلکی خیلی بی حال بود و مدام تو خواب ناله میکرد   اما الان نازی جون (مامان بزرگ) حسابی کوکه کوکه     

از مهرناز جونم واقعا ممنونم که تو این مدت زحمت آپ کردن بلاگ رو تنهایی به روی این شونه های نحیفش کشونده  مهرناز جون واقعا که مردی برازنده ی توئه  ااااا ببخشید منظورم خانمی بود عزیزم       


جا داره همینجا یه عالمه بوسش کنم            

وای خیلی شنگولم چون فردا هممون خونه دایی مسعود جونم دعوتیم واسه آخر هفته مطمئنم که بهمون خوش میگذره     

امیدوارم که از این به بعد سال خوبی داشته باشیم هممون    همینطور شما دوستای گلم که به بلاگ سر میزنید   ایشالله که هیچکی غم و درد و ناراحتی عزیزشو نبینه و هیچکی رو تخت بیمارستان نباشه   تا به امید خدا این دکترا ورشکسته بشن   چه دعای خوبی حالشو ببرین     

خب دیگه فعلا همه رو به خدای بزرگ میسپاریم. شبتون خوش بینندگان عزیز   

مهرناز جونم دوست دارم. فردا میبینمت عزیزم       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/16ساعت 2:32  توسط سیمین  |