خجالت زده...
تو رو خدا ببخشیـــد
میدونم قول داده بودیم که دیگه زود زود آپ کنیم اما نشـــد.![]()
میخوام کلی بگم که توی این چند ماه چه اتفاقایی افتاد.![]()
هم اتفاقای خوب داشتیم ![]()
هم بــــــــد
اما به هرحال گذشتن.
شهریور رفتیم خوزستان ۲ تا عروسی داشتیم که جفتش عالی بودن.![]()
بعدا" کلی تعریفشون میکنم چون خیلی خوش گذشت...![]()
۳۱ شهریور اسباب کشی کردیم اومدیم پیش خالــــــــــــه ایــــــــــنا![]()
![]()
![]()
منم توی یکی از بهترین مدرسه های اصفهان تونستم ثبت نام کنم .
ولی مجبورم هر روز صبح بکوبم برم اون سر شهر
اما چون با دوستام میریم و میایم خیلی خوش میگذره![]()
![]()
در کل خیلی خوبه
روزای خوب زیاد بودن که باعث شده خوشحال باشیم![]()
![]()
راستی یـــه روزم آش نذری دورست کردیم بین همسایه ها توی مجتمع پخش کردیم.
اون شب همه دور هم بودیم کلی گفتیم و خندیدیم ![]()
![]()
![]()
۱ماهه پیش با سیمین و مرتضی ساعت ۵عصر رفتیم کوه صفه تا رفتیم بالا و برگشتیم ساعت ۱۰ بود.![]()
قندیل بستیم تا رفتیم و برگشتیم ولی خیلی باحال بود مثل دیوونه ها
چای و پیراشکی هم بردی بالا پیش ایستگاه تله کابین ۲ خوردیم![]()
![]()
تازه از اون بدتر این بود که ما آدم نشدیم .![]()
هفته ی بعدش منو مرتضی ساعت ۵ صبح دوباره پاشدیم رفتیم کوه تازه اونم با موتور.![]()
من که وسط راه از بس پاهام یخ زده بود که نمیتونستم تکونشون بدم واقعا فکر کردم فلج شدم.![]()
![]()
انقدر هوا آلوده بود که نمیشد نفس کشید به شهر که نگاه میکردی گریه ات میگرفت![]()
![]()
خلاصه دیوونه بازیـــــای ما کم نیست![]()
تو زو خدا توی این ماهه عزیز برای شفای ما دعا کنید ثواب داره![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()